|
سلام دوستان عزيز خيلي معذرت ميخوام که دیر آپ کردم .
ميخوام نامه اي بنويسم که بگويم با دلي از درد و با نا اميدي به سوي اميد ميروم تا دوباره تو را پيدا کنم
می نویسم به یاد روز های انتظار
می نویسم به یاد سینه های داغ دار
نقطه چين ها را پر کن
چشمهايم را يادت هست؟.هرگز اهل دروغ نبوده اند.گاه مشتاق ديدارشان بودي. حالا همان دوسياه شاداب،دوسياه باراني اند. تو را گوش مي کشند،که شايد سلامشان کني. مي بارند.مي بيني شان؟
روز ديدار تو بود
چشم من شوق تماشاي تو داشت
مانده بودم که بيايم يا نه
تا برايت قفسي هديه کنم
دل خود را
که گرفتار تو بود

مرا دوست خوب خودت مي داني. چگونه است که اضطرابم را ، بي تابي ام را ، بي خوابي ام را ، بيماري ام را ، بي آبي ام را ، بي ناني ام ، بي ياري ام را ، ......، نمي بيني. مگر چشمهايت را بسته اي ؟ ، يا لبهايت را. که مبادا نگاهم کني . که مبادا سلامم کني ؟ .
کاش مي شد که مرا مي فهميد
دستهايت و نگاهت
که پر از عاطفه اند
ياري ام کن
که تو را محتاجم
دوست خوب که زجر نمي دهد. که آزار نمي دهد. که آبرو نمي برد. که دل نمي شکند. که غرور له نمي کند. که جاي معذرت خواهي توجيه نمي آورد. دوست خوب که سکوت نمي کند تا له شوي . تا بشکني . تا جواني ات رنگ اندوه بگيرد. که اميدت رنگ نااميدي بگيرد. که خودش را به رخ نمي کشد. که حرفهاي نگفته اش را منتي براي رفتن بي بدرودش نمي کند. که تو را رنجيده خاطر نمي پسندد .
گوش کن
گوش کن
اين سکوت
صداي فريادهاي من است
رفتن ، پايان نيست. دل شکستن شروع است. گاه مي روي ، خاطري خوش بر جاي مي گذاري. گاه مي روي، دلشکستگي بر جاي مي گذاري. بدرود که هزينه ندارد. بايد بيايي تا دستي بگيري . که دستگيري ، از خود کرده باشي. که آزمون تو شايد همين باشد که هست ، نه آنکه خود خواستي و خود مي خواهي .
رفتنت يادم هست
بي صدا بود ولي داشت صدا
بي صدا پاي تو بود
وصدا ، قلبم بود
آمدن ، پايان است. پايان دلمرگي ها ، پايان بي ياري ها، پايان بي خوابي ها ، پايان بي تابي ها، ........ ،. که پايان روزه عشق ( ! ) ، قدمهاي تو را براي افطار آخر مي طلبد. که اگر دوست خوب هستي که مي آيي. که اگر نه، بنشين و پايان اين مرد را که دارد جان مي کند نظاره کن ، مثل همه کساني که خود را داناي کل مي دانند و بي پرسش و پاسخ ، يقه متهم ( من) را مي چسبند. و گناه هاي ناديده و ناشنيده را هم در پرونده او مي گذارند .
متهم من بودم
جرم من عشق تو بود
حکم اعدامي من مهر تو داشت
دستهاي ياري ، انگشت شده اند. دانه دانه متهم را ( مرا ) اشاره مي کنند. جاي ياري ، انگشت اتهام شده اند. که متهم هنوز هم به جرم کرده اعتراف دارد: دوستت دارم ..... و حالا :
کسي که بي تو دل پژمرد من بودم
کسي که در هوايت مرد من بودم
فرو خوردم تمام حرف هايم را
کسي که رنج ومحنت بردمن بودم
درون استخوانم درد مي پيچد
کسي که غصه ها را خورد من بودم
ميان بغضها و گريه پوسيدم
کسي که از غمت افسرد من بودم
سکوت حرفهاي مانده در بغضم
کسي که له شد و شد خرد من بودم
سکوت کوچه يعني مرگ در راه است
کسي که پي به رفتن برد من بودم
مرا به دار بياويز. که هم من از اين برزخ زميني نجات يابم. هم کسي نباشد که وجودش ، اسباب مشغله فکر و ذهن تورا فراهم سازد. که شايد ، کوچه هاي شهر را نيزبراي عبور بي دلهره تو تنگ کرده است. مرا از اين کوچه هاي تنگ به حياط بزرگ مرگ ببر. مي دانم کشتن من از طريق اعدام وتيرباران برايت ناگوار است . پس سکوت کن !!!!
|