|
تنهاي تنها درتاريكي شب ها مي رفتم
دست هاي من از فانوس خالي شده بود
همه انديشه هايم به ناكجا رفته بود
دست من
انگشتان من خوشه هاي خشم را مي فشرد
ثانيه هاي من از انعكاس بي كسي ام لبريز مي شد
تنهاي تنها بودم
درتاريكي شب
باورمي كني؟
تنها
من ازبيراهه غربت سفر كرده بودم
شب انتظار تنهايي مرا مي كشيد
ماه منتظر بود تا من تب دار گردم
دريا منتظر بود تا فانوس دريايي من
راه را براي قايقران سرگشته روشن كن
ولي هيچ يك ...
من مي رفتم
من مي آمدم
من آغاز يك تنهايي بودم
اما ناگهان
توآمدي
از كجا برقلبم نشستي ؟نمي دانم
شايد ازافق روشنايي
چون كنار فرود تو هنوز غبار و ذرات متراكم
نورغلتان بود
دست مرا گرفتي و بردي
مرا ازميان انديشه هاي هيچ
از ميان تنهايي هاي بي پايان گذر دادي
تا دروجود معلوم خود به خويش پيوندم دهي
من دستم را با جسارت برسراسر پيكر تنهايي خو
د كشيدم
ديگر وجود تنهايي ام سرد نبود
خوشه خشك خشم را كه فشرده بود به باد بخشيدم
انديشه هايم بارور شدند
اكنون در اكنون معلوم
درآهنگ پربار زمان
دراين ثانيه هاي سرد
دوباره تو را مي جويم
ميان ما دنياي از دانسته هاست
روشنايي شبها،انديشه هاي پرثمر،فراموشي
دردهاست
ميان ما شبهاي تنهايي بي پايان من درجست و جوي
توست
بازم دنبال تو مي گردم تا. . . . .

|